عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )

29

زبدة الحقايق ( فارسى )

عواملى را كه به تظاهر مدد رساند ، از نظر تصوف اصيل باطل مىدانند . هم مولوى است كه زاد صوفى را انوار قدم مىداند ، نه آثار قلم و دفتر او را دل سپيد چون برف معرفى مىكند . اين تعريفات هنوز تصوف را در حيطه علم نياورده است و آن را يك امر شخصى درونى و باطنى معرفى مىكند . اولين تعريفى كه اين بنده از تصوف به مثابه يك تعريف علمى سراغ دارد ، در قرن هشتم است كه شمس الدين آملى صاحب كتاب نفايس الفنون آن را ارائه داده است و آن اينكه : « مقصد اعلاى صوفى معرفت حقايق است به طريق افاضت و اشراق كه از آن به علم حقيقت تعبير مىكنند و موضوعات آن معرفت توحيد و نفس و روح و قلب و سر و عقل و برافتادن حجاب‌هاى روح انسانى و ظهور عوالم مختلف از ملك و ملكوت و بيان تجلى ذات و صفات و بيان وصول به حضرت حق ، كه نتيجه غايت الهى و تصرف جذبات الوهيت تواند بود » . « 1 » آنچه از اين تعريف برمىآيد ، انصراف به چند مطلب زير دارد : اول آنكه تصوف نوعى معرفت است كه غايت آن شناخت حقيقت و وصول به حق مىباشد . دوم آنكه اين معرفت ، معرفتى ادراكى نيست ، بلكه اشراقى است . سوم آنكه لازمه پيمودن اين راه كه راه ، حقيقت ناميده مىشود ، تجرد از خويش است و هواى حق داشتن كه در اين تعريف تحت عنوان « تصرف جذبات الهى » آمده است . چهارم آنكه وقتى حجاب‌ها برداشته مىشود ، طبعا حالت وحدت ايجاد مىشود دويى و من و مايى جاى خود را به اويى مىدهد . عناصر حق ، اشراق ، وحدت و عشق تقريبا در همه تعريفات اعم از تعريفات علمى يا توصيفى تصوف جلوه كرده است . آنچه كه صوفيان را به معارضه با فيلسوفان و فقها يا بالعكس كشانده است ، عمدتا مسئله وحدت وجود و اشراق است . چون هدف اين مقدمه آن نيست كه در مبادى فلسفى تصوف سخن بگويد ، لا محاله به اشارتى درمىگذريم كه وحدت وجود حالت اتحاد عارف و معروف و تبديل اراده عاشق به اراده معشوق است و در تعبير ديگر ، وجود همانا يك است و آن « يك » خداست و عالم شعشعهء ذات اوست . به تعبير شبسترى : هر آن كس را كه اندر دل شكى نيست * يقين داند كه هستى جز يكى نيست

--> ( 1 ) . تاريخ ادبيات در ايران ، ج سوم ، ص 176 ؛ دكتر ذبيح الله صفا ، به نقل از نفايس الفنون .